14 آوریل, 2021

آن دست های لرزانِ نیرومند!-نوید بازرگان

  • توسط AdminA
  • چهارشنبه , 14 آوریل 2021
  • نظرات خاموش
Want create site? Find Free WordPress Themes and plugins.

اردیبهشت سال هزارو سیصد و هشتاد است .نشسته ام   در هال کوچکی، میان اتاق پذیرایی و آشپزخانه ، منتظر که دکتر سحابی را ببینم. آسمان بهاری و گرفته آرام آرام دارد  از گوشه ای پوستین سرد و نمناکش را – بقول اخوان – کنار می زند و گریبان روشن و نیلی خود را رفته رفته آشکار می کند . درِ اتاقِ پذیرایی باز است . خلوت و تمیز . گویی قرار بوده با کمترین وسایل ، منزلی را  تجهیز کنند . دُرّه خانم از اتاق می رسند و خبر می دهند که دکتر می خواهند  همینجا در اتاق صحبت کنیم. حالا من اینجا ام . در اتاقی با پنجره ای بزرگ رو به باغ سفارت روسیه و شعاعی از نور روز که اُریب به داخل می ریزد.  دکتر لب تخت نشسته اند  لباس پوشیده و مرتب . با پیراهنی سپید و تمیز و به عادت همیشه با یقه هایی بسته ، و شلواری خاکستری که تا بالاترین حد ، به مدد کمر بند ی چرمی لباس را تنگ در خود گرفته است. احساس میکنم بیش از گذشته تکیده شده اند . سرشان را به راست خم میکنند به طوریکه در زاویه ی خاصی از پشت آن عینکِ ته استکا نی مرا بهتر ببینند. سپس دهان به آرامی به خنده  باز می شود و مر ا در آغوش می گیرند

–                  معطل شدی بابا جان ؟ اسباب زحمتت شد..

–                  – این چه حرفیه آقای دکتر ! با کمال میل آمدم .

–                  نامه را دیدی بابا جان ؟

–                  بله آقای دکتر من ایرادی ندیدم یکی دوجا اصلاحات سجاوندی داشت که انجام دادم

نامه را می گیرند و با همان دقت همیشگی دوباره مرور می کنند . موهای کوتاه ، بدقت اصلاح شده و هنوز پر پشت در زیر نور آفتاب سپید تر از همیشه می درخشد . انگشتان کشیده و ظریفش روی کاغذ نامه خطوط را دنبال می کنند.

او را از بالا نگاه می کنم و  لحظه ای گویی از گردونه ی زمان خارج می شوم. سلوک او هر لحظه پدرم را تداعی میکند . از کودکی همیشه این دو را با هم دیده ام. در سفر و حضر ، در تاسیس و شراکت و در ضیافت و زندان !. پدرم اکنون هفت سال است که این دوست قدیمی را ترک گفته است. آنها ، اولین بار ، شاید حدود هفتاد سال پیش یکدیگر را در عرشه ی یک کشتی که از فرانسه به ایران می آمده دیده اند. دکتر سحابی  دو جوان دانشجو را می بیند که در عرشه ی کشتی در گوشه ای به نماز مشغول اند . در روزگار دین گریزی ، این صحنه ، مِهری دراو بر می انگیزد. جلو می رود و گفتگو می کند . رشته ی  رفاقتی بی گسست   میان آن سه تن – مهندس بازرگان ، دکتر محمد قریب و دکتر سحابی – در اینجا از عرشه ی کشتی تا منتهای عرصه ی زندگی شکل می گیرد . ..

صدای دکتر که سطرهایی از نامه را به نیت اطمینان از استحکام متن ِ آن ، بلند می خوانند مرا از گذشته به حال می آورد:

 ” تشکیل دادگاه دربسته ، بدون حضور هیئت منصفه در حالی که برخی متهمین از زندان تحت الحفظ ماموران امنیتی به دادگاه آمده ، امکان مشاوره و بررسی دقیق پرونده با وکیل خود را نیافته اند ، نه تنها خلاف قانون و موجب تضییق حق متهمین است بلکه اعتبار و آبروی قوه ی قضائیه را مخدوش کرده ،آراء صادره را نزد افکار عمومی و وجدان های بیدار از درجه اعتبار ساقط خواهد ساخت.

 متاسفانه اینجانب در بستر بیماری بوده ضعف کهولت اجازه نداد تا همدوش سایر همفکران ام در این دادگاه حضور یافته محاکمه حزبی را که چهل سال پیش به نیت خیر و اصلاح و تقویت نظامی مبتنی بر عدل و انصاف تاسیس کردیم ، با تاسف شاهد باشم…”

سکوت می کند و سر را به تاسف تکان می دهد. نگران یاران زندانی است . نامه ای به قوه ی قضاییه و نامه ای به رهبر به امید تجدید نظر و رعایت انصاف نوشته است. اندک زمانی  از تحصن او در مجلس برای اعتراض به وضعیت فرزندش مهندس عزت الله سحابی در سلول انفرادی نمی گذرد و اکنون رهایی یارانش را دست به قلم شده است.

به دست هایش می نگرم که لرزان و مرتعش نامه را نزدیک دیدگان نگاهداشته است. این همان دست ها ست که کتاب “خلقت انسان” و “قرآن و تکامل” را نوشته است ، همان که اساسنامه ی مدارس کمال و کوثر را امضا کرده ، همان دستها که پیش نویس قانون اساسی  را و ده ها اطلاعیه و نامه ی سرگشاده را در مخالفت با ادامه ی جنگ ایران و عراق ، در اعتراض به برنامه هویت صدا و سیما و قتل های زنجیره ای و زندانی شدن فعالان سیاسی و حوادث کوی دانشگاه نوشته است همان دست ها که مصدق را غسل داده و بر پیکر او و بازرگان تکبیرِ نماز گفته است .

قامت خمیده اش اکنون مرا  به یاد حضور سرافرازش در نهضت مقاومت ملی یا در  دادگاه سران نهضت آزادی می اندازد. در ملاقات زندان قصر از پشت دو ردیف میله ها و تبعید گاه برازجان . یاد حضورش در دادگاه امیر انتظام می افتم …

دکتر می پرسند :

–                  خودت نامه ها را میرسانی ؟

–                  حتما ، چشم .

 با دست هایی لرزان نامه را امضا میکند و به من می سپارد.

 او را دوباره می بوسم. و چشم های همیشه نگران او را وداع میگویم. هیچ روشن نیست که مرد تا کجا این رنج را خواهد کشید. و ردای این زندگی طوفانی را در کدام گردنه  از دوش خواهد افکند و کی انگشتهای نرمِ فراغت ،کفش های نبرد را از پاهای خسته ی او بیرون خواهد کرد. می فهمم که مرد در بازپسین چکاد  زندگی است. مسیری پر فراز و نشیب که به وصف حیرت انگیزی با پارسایی و پرهیز و با شرافت و دلیری طی شده است.

بیرون ، هیاهوی ماشین هاست و غُرّش آسمان که دوباره ابرو در هم کشیده است و روشن نیست تاکی به ستیز با خورشید ادامه خواهد داد.

نوید بازرگان

بهار ۱۴۰۰

Did you find apk for android? You can find new Free Android Games and apps.